بی او هر شب می نشینم در کنار خویشتن...
اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن...
لحظه هایم بویی از پاییز غربت می دهد...
دوست دارم زندگی را در حصار خویشتن...
سخت دلتنگم از این پس کوچه های زندگی
می گذارم غم بماند یادگار از روزگار خویشتن...
بی او هم من در کنج اتاق خانه خلوت می کنم...
اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن

:: بازدید از این مطلب : 510
|
امتیاز مطلب : 33
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11